X
تبلیغات
پیکوفایل

خاطرات من و داداش محمدپارسا

روزهای زندگی

ماه آخر تابستون بود که محمد پارسا رفتش زیارت آقا امام رضا(ع)



http://s2.picofile.com/file/7592298595/%D8%B9%DA%A9%D8%B3%DB%B0%DB%B0%DB%B5%DB%B4.jpg




اولش که با قطار رفت

کلی ماجرا و شیطونی تو قطار داشتیم، کوپه ها رو که می گشتو کلی دوست بزرگ و کوچیک پیدا کرد

حالا چندتا ماجرای این سفرو براتو ان شاالله می نویسم

سلام       



یه مدتی بود که وقت نداشتم واسه داداش کوچولوم چیزی بنویسم  محمد پارسا الان واسه خودش مردی شده راه میره حرفم میزنه البته فقط چندتا چیزرو میگه مثلا بابا مامان به زهرا هم میگه ددا نمیذاره درسم رو بخونم   خلاصه خیلی اذیتم میکنه اما چیکارش میشه کرد عشق ابجیش دیگه 

محمدپارسا رفت تو یازده ماهگی وزن10/300قد75 حالا محمدپارسا دد می کنه بشکن میزنه ودیگه می خواد راه بره

داداش گلی من نه ماهش تموم شد و پا به دهمین ماه زندگیش گذاشت. از همیشه خنده رو تر و شیطونتره. دندوناش همچنان چهار تاست. دیگه داره آماده میشه که روی پاهای خودش وایسته.

وزنش9900 قد76

عکسای ده ماهگی آقا محمدپارسا




محمدپارسا به همراه محمدنیکان(پسرخاله) که تو یه روز بدنیا اومدن





نه ماهگی محمد پارسا

امروز14/9/1390محمد پارسا پا گذاشت تو نه ماهگی .داداشی دیگه بزرگ شدی چهارتا دندون در اوردی  دوتا بالا دوتا پایین اون ها رو بهم می زنی و می خندی. دسدسی هم بلدی البته مبل رو میگیری تاتا میکنی شیرخشک رو وقتی می خوری  تموم میشه اینورانور رو نگاه میکنی بعد شیشه رو محکم شوت میکنی محمد پارسا نه ماهه شد  وزن 9/500قد72س م

اولین محرم محمدپارسا

سلام بر طفل شش ماهه ی حسین ع جمعه به اتفاق پدرومادرمحمدپارسا جون روبه مجلس روضه شیرخوارگان حسینی بردیم ودر انجا به یاد علی اصغرو مادرش گریستیم ودعا کردیم محمد پارسا در رکاب اقا امام زمان باشد.

شیطونی محمدپارسا

شیطونیهای محمد پارسا وای وای .... 

این روزها محمد پارسا خیلی شیطون شده شبها با باباش مسابقه دو میذاره وچهار دست وپا بدو بدو میره میخنده وپشت سرش رو نگاه میکنه که بابایی میاد یا نه .

راستی امروز صبح هم محمد پارسا جون با روروئکش چپ کرد ومحکم خورد زمین  وحسابی هم گریه کرد.

اولین دندون محمدپارسا جون

یه خبر جدید امروز جمعه 6/7/1390متوجه شدیم که عشق مامان یه دندون کوچولو دراورده انشائ اله مبارکت باشه عزیزم

اینا هم چند تا عکس دیگه از ماههای گذشته داداشمه 

داداشی من هم خیلی نازه هم خیلی شیطونه  

تا یه دقیقه تنهاش میذاریم سینه خیز میدوئه میره اطراف خونه رو زیرورو میکنه 

 یکماهی هم هست که شروع کرده به خوردن غذای کمکی. مامانم براش فرنی و سوپ درست میکنه منم گاهی اوقات به غذاش ناخنک میزنم  

 

 

 

 

 

 

 وای چه عینکی. شکل آقا پلیسه شدم

 

 یه آب تنی حسابی با بایی

  

  

 مامان تو آشپزخونه اس منم باید بدوئم برم ببینم کمک میخواد یا نه

 

 

داداشی من از وقتی بدینا اومد تا حالا

داداش من روز 14 فروردین امسال تو بیمارستان قائم کرج بدنیا اومد 

این عکسای دادشیم از ماههای اول تا حالا هستش 

از این به بعد میام اینجا و خاطراتش رو مینویسم 

 

 

 

 

 

راستی یادم رفت بگم همزمان با داداشی من پسر خاله ام نیز تو روز 14 فروردین امسال بدنیا اومد. اسمش محمدنیکانه. اینم عکسشه 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

باباخوشگله  

ای وای بی ادب لباسات کو؟